X
تبلیغات
رایتل
تـلـاش کنـیـم بـرای گـمـنـامـی
 
 


الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

خالق ، رنگ شهادت زده محراب علی را ...

بیعت عمومی مردم با امیر المومنین

مورّخین می‌نویسند که مردم مثل مور و ملخ به درِ خانه‌ی امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» آمدند. خود حضرت می‌فرمایند:فَمَا رَاعَنِی إِلَّا وَ النَّاسُ کَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَیَّ یَنْثَالُونَ عَلَیَّ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَایَ مُجْتَمِعِینَ حَوْلِی کَرَبِیضَةِ الْغَنَم .و ناگهان دیدم مردم از هر سوى، روى به من نهادند، و چون یال کفتار پس و پشت هم ایستادند، چندان که حسن و حسین فشرده گشتند و دو پهلویم آزرده. به گـرد من فراهـم آمدند چـون گله‌ی گوسفند سر نهاده به هم.

 
امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» تنها خلیفه ای بودند که مردم این طور با میل و رغبت با ایشان بیعت کردند؛ یعنی نمونه‌ی کامل مردم‌سالاری، که علاوه بر آن قبلاً نیز در غدیر با آن حضرت بیعت کرده بودند و مهم‌تر از همه این که از طرف خداوند هم این منصب به ایشان واگذار شده بود.

روز دوّم، امام«سلام الله علیه» به منبر رفتند تا رؤوس برنامه‌ها و اصلاحات خود را برای مردم تشریح کنند.ایشان طی خطبه‌ای خطاب به مردم فرمودند: چون پیامبر خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» از دنیا رفت، مردم، ابوبکر را به خلافت رساندند. پس از آن، ابوبکر، عمر را به خلافت برگزید. عمر هم به روش ابوبکر، عمل کرد. آن گاه، خلافت را در شورای شش نفره قرار داد و نتیجه‌ی امر، به حکومت عثمان منتهی شد و از او کارهایی سر زد که نزد شما ناپسند بود، تا این که محاصره و کشته شد. سپس با رغبت نزد من آمدید و از من خواستید که رهبری شما را بپذیرم .... من شما را بر روش پیامبرتان وا می‌دارم و آن چه را بدان مأمورم، در میان شما به اجرا می‌گذارم، اگر پا به پایم استقامت ورزید.آگاه باشید که جایگاه من نسبت به پیامبرخدا«صلی الله علیه و آله و سلم» پس از مرگش، مانند جایگاه من در زمان حیات اوست. پس بر آن چه بدان امر می‌شوید، پای‌بند باشید و از آن چه از آن نهی می‌شوید، خودداری ورزید. در هیچ کاری شتاب مکنید، تا آن را برایتان روشن سازم....آگاه باشید که خداوند، از فراز آسمان و عرش، آگاه است که حکومت بر امّت محمّد«صلی الله علیه و آله و سلم» را خوش نمی‌داشتم تا این که رأی شما بر این امر، متّفق شد.....امّا اینک که رأی شما بر حکومتِ من متعلّق شد، مجالی برای کناره‌گیری نیست.مبادا فردا مردانی از شما که در لذّت‌های دنیا غرق شدند،

I نگاهشان را به آسمان می‌انداختند، به ستارگان چشم می‌دوختند و می‌گفتند: به خدا که نه دروغ گفته‌ام و نه به من دروغ گفته‌اند. این همان شبِ موعود است ...

بُستان‌ها گرفتند، نهرها جاری کردند، بر اسبان چالاک سوار شدند و کنیزکان زیبا روی گرفتند، وقتی که آنان را از آن چه در آن غوطه‌ور شدند، باز داشتم و به حقوقی که می‌شناسند، بازشان گرداندم، از من خُرده گیرند و مپسندند و بگویند: پسر ابوطالب، ما را از حقوقمان، محروم ساخت ....

هنگامی که در مدینه با ایشان بیعت کردند فرمودند : آنچه مى‏گویم بر عهده من است و من خود ضامن آن هستم .آن کس که حوادث عبرت‏آموز روزگار را به چشم ببیند و از آن پند پذیرد ، پرهیزگاریش او را از آلوده‏شدن به کارهاى شبهه‏ناک باز مى‏دارد . بدانید که بار دیگر همانند روزگارى که خداوند ، پیامبرتان را مبعوث داشت ، در معرض آزمایش واقع شده‏اید .سوگند به کسى که محمد را به حق فرستاده است ، در غربال آزمایش ، به هم درآمیخته و غربال مى‏شوید تا صالح از فاسد جدا گردد . یا همانند دانه‏ هایى که در دیگ مى‏ریزند ، تا چون به جوش آید ، زیر و زبر شوند . پس ، پست ‏ترین شما بالاترین شما شود و بالاترینتان ،پست ‏ترینتان . واپس ماندگانتان پیش افتند و پیشى گرفتگانتان واپس رانده شوند .... ( خطبه 16 نهج البلاغه )

روزگار تنهایی امیرالمومنین علیه السلام

نافرمانی یاران

 پس از اتمام جنگ نهروان، امام«سلام الله علیه» از یاران خود خواستند که آماده‌ی جهاد با معاویه و شامیان شوند، امّا بهانه‌گیری‌ها شروع شد. گفتند: ای امیرمؤمنان! تیرهایمان تمام شده و شمشیرهایمان کُند، پیکانِ نیزه‌هایمان درآمده و بیش‌تر آن‌ها شکسته است. ما را به شهرمان برگردان، تا با بهترین ساز و برگ آماده شویم. هر چه امام«سلام الله علیه» آنان را از عاقبت نافرمانی ترساندند، فایده نداشت. می‌فرمودند:سوگند به آن که جانم در دست اوست، این گروه بر شما چیره خواهند شد؛ نه بدان جهت که آنان نسبت به حق، از شما شایسته‌ترند، بلکه به خاطر شتابشان به سوی باطلِ پیشوایشان و کُندی شما از حقّ من. به یقین، همه‌ی امّت‌ها از ستم حاکمانشان می‌ترسند، و من از ستم زیر دستان خود بیم‌ناکم!
شما را به جهاد برانگیختم، کوچ نکردید. پیام به گوشتان رساندم، نشنیدید. آشکار و نهانْ شما را فرا خواندم، پاسخ ندادید. نصیحتتان کردم، نپذیرفتید. آیا شما شاهدانی همچون غایبان و بردگانی همچون خواجگانید؟حکمت‌ها را بر شما باز می‌خوانم، از آنها می‌گریزید، با موعظه‌ای رسا پندتان می‌دهم، از هم می‌پراکنید. به پیکار با تجاوزگران فرا می‌خوانمتان، هنوز سخنم به پایان‌ نرسیده، می‌بینم که پراکنده شده، به مجالس خود باز می‌گردید و یکدیگر را با پندهایتان فریب می‌دهید. بامدادان شما را راست می‌گردانم، شب، مانندِ کمان خمیده به سویم بر می‌گردید. هم راست کننده (و پند دهنده) ناتوان گشته و هم راست شونده به ستوه آمده است.ای گروهی که جسم‌هایتان حاضر، ولی خِردهایتان پنهان و خواسته‌هایتان ناهمگون است و امیرانتان گرفتار شما هستند! پیشوای شما فرمان‌بر خداست، امّا شما نافرمانید. در عوض، حاکم شامیان، خدا را نافرمانی می‌کند، امّا فرمانش می‌برند. به خدا سوگند، دوست دارم معاویه با من بر سرِ شما داد و ستد کند، مثل صرّافیِ درهم و دینار. ده نفر از شما را از من بگیرد و یک نفر از آنان را بدهد!
ای کوفیان! به سه چیز [که در میان شماست] و دو چیز [که در وجود شما یافت نمی‌شود] گرفتار شده‌ام. [آن سه چیز که در شماست، این که:] کَرانی هستید گوش‌دار، گُنگ‌هایی هستید زبان‌دار و کورانی هستید چشم‌دار! [و آن دو خصلت که در شما نیست، این که:] نه هنگام کارزار، آزادگان صادقید و نه هنگام بلا، برادرانی مورد اعتماد!


شبیخون‌های عمّال معاویه

مصیبت دیگری که در این دوران، رنج امام را تشدید می‌کرد، شبیخون‌های عمّال معاویه بود که به دستور او می‌خواستند بلاد اسلامی را ناامن کنند. پس از آن که معاویه، تلخی شکست در جبهه‌ی صفّین را چشید، به این نتیجه رسید که توان برخورد رو در رو با امام«سلام الله علیه» را ندارد. لذا برای رسیدن به اهداف و مطامع شوم خود، راه دیگری در پیش گرفت؛ راه و سیاستی غیر اسلامی و غیر انسانی در برخورد با امام«سلام الله علیه»؛ از قبیل: ترور، آتش زدن خانه‌ها، غارت اموال، ایجاد رعب و هراس در میان مردم و سلب امنیّت از شهرهای اسلامی و ...آن چه به این سیاست خطرناک کمک کرد، شهادت گروهی از فرماندهان لشکر امام«سلام الله علیه» از یک طرف و خستگی سپاه ایشان و سرپیچی آن‌ها از اطاعت فرماندهشان از طرف دیگر بود. ولی امام«سلام الله علیه» در آن شرایط حسّاس هم سرِ سوزنی از مرز عدالت، تجاوز نکرد.

از جمله، معاویه، «بُسْر بن ابی اَرطات»را با سه هزار نفر فرستاد و به او گفت: به مدینه برو و اهل آن را آواره کن، به هر که رسیدی او را بترسان و اگر مالی داشت و در اطاعت ما نبود، غارتش کن. به مردم مدینه چنین وانمود کن که قصد جانشان را کرده‌ای. سپس به مکّه برو و مردم بین مکّه و مدینه را به وحشت بیانداز و آنان را آواره و پراکنده کن. سپس به صنعا برو، که آن جا پیروانی داریم و نامه‌ی آنان به من رسیده است.بُسر رفت. به هیچ قبیله‌ای نمی‌رسید مگر آن که طبق دستور معاویه با آنان رفتار می‌کرد تا آن که به مدینه رسید. فرماندار مدینه ابو ایّوب انصاری بود که از مدینه فرار کرد.بُسر وارد مدینه شد و خانه‌هایی را خراب کرد. سپس به مکّه و یمن رفت.وقتی خبر هجوم بسر به یمن، به امام«سلام الله علیه» رسید، فرمودند:خبر یافته‌ام که بُسر بر یمن وارد گشته است. به یقین و سوگند به خدا، چنین می‌پندارم که این قوم بر شما چیره شوند، به خاطر وحدتی که بر باطلشان دارند و پراکندگی‌ای که شما در راه حقّتان دارید، و به خاطر نافرمانی شما پیشوای حقّتان را و پیروی آنان پیشوای باطلشان را، و به خاطر امانت‌داری آنان و خیانت شما، و به خاطر اصلاح‌گری آنان در شهرهایشان و فساد انگیزی شما. من اگر یکی از شما را بر یک قدحی چوبی امین بشمارم، بیم آن دارم که بند آن را برُباید!خدایا! اینان از من خسته شده‌اند، من هم از اینان به ستوه آمده‌ام. من از آنان دل‌تنگ شده‌ام و آنان از من. مرا به بهتر از اینان جایگزین ببخش و اینان را به بدتر از من جایگزین بده.خدایا! دل‌هایشان را آب کن، آن گونه که نمک در آب، ذوب می‌شود. به خدا سوگند، دوست داشتم به جای شما هزار سوار از فرزندان «فراس بن غنم» داشتم.


رسول اکرم (صل الله علیه و اله و سلم) : ای علی! برای آن می گریم که در این ماه حرمت تو را می شکنند ، گویا میبینم که تو در حال نماز خواندن برای پروردگار خویشی که شقی ترین اولین و آخرین، همتای کشنده ناقه ی قوم ثمود ، بر می خیزد و بر فرق سرت ضربتی میزند که محاسن تو با آن رنگین می شود .( امالی صدوق ص 95)


شهادت خواص

حال در چنین وضعیّتی، تصوّر کنید افرادی مانند مالک اشتر و محمد بن ابی بکر به شهادت برسند. وقتی خبر شهادت مالک اشتر به امام«سلام الله علیه» رسید، فرمودند:مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ جَبَلًا لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً لَا یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ وَ لَا یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ: مالک، و چه بود مالک؟! به خدا سوگند، اگر کوه بود، کوهی تک بود و اگر صخره بود، سخت و محکم بود که هیچ صخره نوردی بر فراز آن نمی‌توانست برود و هیچ پرنده‌ای بر اوج آن نمی‌توانست پرواز کند.
و در غم از دست دادن محمد بن ابی بکر نیز فرمودند:إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَى قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِیضاً وَ نَقَصْنَا حَبِیبا :همانا اندوه ما بر او به اندازه‌ی خوش‌حالی دشمنان بر مرگ اوست، جز این که از آنان یک دشمن کاسته شد و از ما یک دوست.


شهادت امیرالمومنین علیه السلام

اُمّ کلثوم دختر امام«سلام الله علیه» می‌گوید: در شب نوزدهم، هنگام افطار یک سینی که دو قرص نان جو و ظرفی که در آن شیر و نمکِ ساییده بود، نزد امام«سلام الله علیه» گذاشتم. بعد از نماز، به دقّت به سفره‌ی افطار نگاه کردند، سرشان را تکان دادند و به شدّت گریستند و فرمودند: دخترم! فکر نمی‌کردم که دختری به پدرش بدی کند، آن طور که تو به من بدی کردی.
گفتم: کدام بدی، پدرم؟فرمودند:دخترم! دو نوع غذا در یک سینی جلوی پدرت می‌گذاری؟ آیا می‌خواهی فردای قیامت، توقّف من در برابر خداوند طول بکشد؟ دوست دارم که از برادرم و پسر عمویم پیامبرخدا«صلی الله علیه و آله و سلم» پیروی کنم که تا زنده بود، هرگز دو غذا در یک سینی جلویش نگذاشتند.دخترم! هیچ کس نیست که خوراک و نوشیدنی و پوشاکش خوب و دلپذیر باشد، مگر آن که روز قیامت، توقّفش در پیش‌گاه خدا بیش‌تر به طول می‌انجامد.دخترم! در حلال دنیا حساب است و در حرامش عِقاب.... دخترم! به خدا چیزی نمی‌خورم مگر این که یکی از این دو غذا را برداری.وقتی یکی را برداشتم، رو به سفره کردند و نان را با نمک خوردند. سپس خداوند را حمد و ثنا گفتند و به نماز ایستادند و همچنان در رکوع و سجود و نیایش و نالیدن به درگاه خدای سبحان بودند. دم به دم بیرون می‌رفتند، نگاهشان را به آسمان می‌انداختند، به ستارگان چشم می‌دوختند و می‌گفتند: به خدا که نه دروغ گفته‌ام و نه به من دروغ گفته‌اند. این همان شبِ موعود است. دوباره به عبادت‌گاه خویش بر می‌گشتند و می‌گفتند: خدایا! مرگ را بر من مبارک گردان.
بسیار «إنا للّه وإنا إلیه راجعون» و «لا حول ولا قوة إلاّ باللّه العلی العظیم» می‌گفتند و بر پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» و خاندانش درود می‌فرستادند و زیاد استغفار می‌کردند.وقتی دیدم که ایشان بی تاب و نالان هستند و بسیار ذکر و استغفار می‌گویند، آن شب همراه ایشان خوابم نبرد. گفتم: پدر، چرا امشب نمی‌خوابید؟فرمودند: دخترم، پدرت دلاوران را کشته و به صحنه‌های خطر وارد شده و هرگز نترسیده است و هیچ شبی مثل امشب، رعب و هراس در دلم نیفتاده است.سپس گفتند: إنا للّه وإنا إلیه راجعون.گفتم: پدر! چرا از اوّل امشب، مدام خبر از مرگ می‌دهید؟فرمودند: دخترم! اجل نزدیک شده.اُمّ کلثوم می‌گوید: گریه کردم.فرمودند: دخترم! گریه مکن. این سخن را جز به دلیل عهد و سخنی که پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»با من فرموده است، نگفتم.سپس سر بر زانو گذاشتند و چُرت زدند. چون چشم باز کردند، گفتند: دخترم! وقتی هنگام اذان نزدیک شد، خبرم کن.دوباره به نماز و دعا و نیایش به درگاه خدای متعال پرداختند که از اوّل شب، همین حالت را داشتند.مراقب وقت اذان بودم. وقتی زمان اذان شد، همراه ظرفی آب نزد ایشان آمدم. بیدارشان کردم. وضو گرفتند، برخاستند، جامه‌‌شان را پوشیدند، در را باز کردند و به حیاط خانه رفتند. در خانه مرغابی‌هایی بود که به برادرم حسین«سلام الله علیه» هدیه شده بود. وقتی به حیاط رفتند، مرغابی‌ها به دنبال آن حضرت بال زنان و فریاد زنان بیرون رفتند، در حالی که پیش از آن شب، فریادی نزده بودند.امام«سلام الله علیه» فرمودند: لا إله إلا اللّه! ناله زنانی که به دنبال آن‌ها نوحه کنانی خواهند بود و صبح فردا قضای الهی آشکار می‌شود.سپس فرمودند: دخترم! تو را به حقّی که بر گردنت دارم، این‌ها را آزاد کن. حیواناتِ زبان بسته‌ای را نگه داشته‌ای که هرگاه گرسنه یا تشنه شوند، نمی‌توانند حرف بزنند. یا به آب و غذایشان برس، یا آزادشان کن تا از خس و خاشاک زمین بخورند.

امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» به مسجد آمدند. رسم حضرت این بود که اذان می‌گفتند. آن روز هم خود امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» اذان صبح را گفتند و از مأذنه پایین آمدند. رکعت اوّل نماز بود که ابن ملجم ملعون شمشیری بر فرق مبارک حضرت زد؛ شمشیری که چندین روز آن را در زهر گذاشته بود.حضرت، دو روز در بستر بودند. اطبّا ایشان را معاینه کردند، امّا ضربه آنقدر کاری بود که درمان اثری نداشت. در لحظات آخر عمر شریفشان هم مدام ذکر شریف «لا إله إلا الله» را بر زبان داشتند تا این که از دنیا رحلت فرمودند.


منابع : کتاب مظهر حق ؛ تالیف آیت اله مظاهری

کتاب تاریخ ولایت در نیم قرن اول ؛ تالیف آیت اله حسین ذاکر خطیر

http://www.almazaheri.ir/farsi

http://www.imamalinet.net

http://www.rasekhoon.net

http://www.tebyan.net



نویسنده : شَــریــد
تاریخ : پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391