X
تبلیغات
رایتل
تـلـاش کنـیـم بـرای گـمـنـامـی
 
 


الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

خاطراتی از دوران زندگی شهید محمد بروجردی ؛ ملقب به مسیح کردستان

میرزا محمد پدر دره گرگی، معروف به «محمد بروجردی » در سال 1333 در روستای « درّه گرگ» از توابع بروجرد دیده به جهان گشود. وی در سن 6 سالگی پدرش را ازدست داد و به همراه مادربه تهران مهاجرت کرد و درتهران بنا به شرایط مادی خانواده تحصیل را با کار توامان تجربه نمود. مادرش میگوید: «محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»

شهید رزاق(رضا) چراغی

چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد: «وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیات های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی- عقیدتی، که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می شد سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.در سال 1350 ازدواج کرد و یکسال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش میگوید: «به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده اند میخواهی چکار کنی؟ گفت : مادر من مسلمانم مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم.می فهمی مادر، بیزار!»«محمد»که علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی«ره» از خدمت فرارکرد اما حین عبور از مرز زمینی ایران - عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد. محمد نهایتا پس از شش ماه اسارت از زندان آزاد شد و به طور حرفه ای قدم به میدان مبارزات سیاسی- مکتبی گذاشت. درقدم نخست در صدد برآمد تا با روحانیت متعهد پیرو خط امام تماس و ارتباط بر قرار نماید. چندی بعد در رابطه با تشکل های فرهنگی- تبلیغاتی دست بکار چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام شد.شهید بروجردی در سال 1355 به همراه چند نفر به سوریه رفت و در آنجا با شخصیت روحانی برجسته لبنان «امام موسی صدر» از نزدیک آشنا شد و با گذراندن دوره های آموزش نظامی و چریکی نزد« شهید چمران» و «شهید محمد منتظری» پس از دو ماه به ایران بازگشت. پس از چاپ مقاله موهن ساواک در روزنامه «اطلاعات» و قیام خونین 19 دی ماه سال 1356، و سرکوبی خیزش روحانیت و مردم شهر «قم»، «محمد» یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تاسیسات سیاسی – امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجراء کرد. وی در سال 1356 با همکاری دوستان خود فعالیت های نظامی فراوانی علیه رژیم پهلوی انجام داد و در قالب «گروه توحیدی صف» چندین قرارگاه پلیس را خلع سلاح کرد. وی هنگام بازگشت امام خمینی(ره) به وطن از سوی شهید بهشتی به عنوان مسئول حفاظت کمیته استقبال انتخاب شد و از فرودگاه تا مدرسه علوی محافظت از جان امام را برعهده گرفت. پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:  «محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».


تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. پس از حوادث مهم در آغازین روزهای انقلاب اسلامی و ایجاد غائله کردستان و پیام امام خمینی رحمة الله مبتنی بر آزاد سازی پاوه، شهید محمد بروجردی وارد عرصه جهاد و خدمت به مردم کردستان شد. وی تنها راه نجات کردستان را ساماندهی نیرو از مردم کرد می دانست. بر این اساس پایه گذاری «پیش مرگان کرد مسلمان» را با تلاش های فراوان به اجرا در آورد و به تدریج حضور مردم کردستان را در دفاع از کشور گسترش داد و زمینه آزادسازی شهرهای کردستان را یکی پس از دیگری از لوث ضد انقلاب فراهم ساخت و این نبود جز به تلاش های بی وقفه و نیت پاک شهید بروجردی.
شهید محمد بروجردی بارها می گفتند : « آن کس که مردم کردستان را دوست داشته باشد می تواند در کردستان کار کند, من به این مردم محروم  و ستمدیده علاقه دارم .»
باآغاز تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی، راهی منطقه سر پل ذهاب شد. سپس جهت تشکیل و سازماندهی یگان‌های رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه‌های جنوب،در رأس گروهی از فرماندهانی چون «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»،«اکبر حاجی پور» و‌… راهی خوزستان شد‌.چندی بعد«محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک ومنسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ‌های غرب کشور را مطرح ساخت که بااستقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجه شد. «محمد» بلا‌فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه شد. قرار‌گاهی که نام پیامبر گرامی اسلام حضرت خاتم‌الانبیا (ص) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند. اما «محمد»آن را قبول نکرد‌. پس از درخواست‌های زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند‌.سردار سرلشکر پاسدار برادر محسن رضایی فرماندهی کل سپاه اظهار می‌دارند:پیروزی ما در عملیات «بازی‌دراز» و همچنین «قصرشیرین» مدیون این شهید بزرگوار است.


خاطراتی از شهید بروجردی

* شهید بروجردی آن زمان که کم سن و سال بود نزدیک ایام نوروز برای تماشای لباس‌های نو دوستانش نزد مادرش می‌رود و از اینکه لباس‌هایش بیشتر از آن‌ها نیست گله می‌کند. او چند بار به مادرش می‌گوید که لباس و کفش «نو» می‌خواهد اما مادرش به دلیل تنگ‌دستی و مساعد نبودن اوضاع اقتصادی‌شان نمی‌پذیرد و ناراحت می‌شود. پس از آن شهید بروجردی در حالی که گریه می‌کرده به خواب می‌رود. او در خواب امیرالمومنین (ع) را می‌بیند که از او می‌پرسند «پسرم چرا مادرت را که در تنگنا قرار دارد ناراحت می‌کنی؟ از این به بعد هرچه می‌خواهی از من تقاضا کن». این سردار شهید پس از آن تعریف می‌کند که از آن زمان تاکنون هیچ رغبت و تمایلی به مال دنیا پیدا نکردم. ( سردار باقرزاده)

* حدود 15 سال پیش به دیدار مادر شهید بروجردی رفتم. او برایم تعریف کرد که چند وقت پیش برای نصب پرده بالای چهارپایه‌ای رفته بودم اما تعادلش به هم ریخت و از آن بر زمین افتادم به گونه‌ای که سرم به جسم سختی برخورد کرد و بی‌هوش شدم. در آن حال احساس کردم که «محمد» او را به دامن گرفته است و سرش را نوازش می‌کند. بی‌شک چنین احساسی نشان از برقراری ارتباط دوطرفه میان شهید بروجردی و مادر بزرگواراش بوده است. (سردار باقرزاده)

* «خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه میکردم... از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود.وقتی وارد اتاق بازجویی شدم دیدم او را از پاهایش به سقف آویزان کرده اند و کتکش میزنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باطوم بود که روی سر صورت بچه ام می بارد ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم.»( مادر شهید)

 * شهید بروجردی درمحله جنوبی تهران تشک دوز بود و از طریق همین کارهزینه های اطلاعیه ها و اعلامیه ها را تهیه می کرد و مانند مردم عادی زندگی می کرد؛ خیلی از گروه های دیگر شکل شان متفاوت از مردم بود و کسی تصور نمی کرد که در زیر لباس کارگری آنها اعلامیه، اسلحه و یا در تشک هایی که برای شهرهای دیگر می رود اعلامیه باشد.(فرزند شهید بروجردی)


تو کیستی! چرا نمی شناسمت؟ ( خاطراتی از شهید محمد بروجردی)

* در ارومیه که بودیم یک روز به حاج آقا گفتم: چهار ساله که در این منطقه هستیم؛ ان شاء الله جنگ که تمام شد به تهران می رویم یا نه؟بعد از لختی تأمل جواب دادند: راستش رو بخواهی به خاطر نیاز شدیدی که این منطقه داره تصمیم گرفته ام در کردستان بمونم؛ حتی وقتی که جنگ تموم بشه! کاری به جنگ ندارم.تصمیم حاج آقا تصمیم عجیبی نبود. خودم را برای این مسأله تقریباً آماده کرده بودم. فقط در جواب ایشان به مزاح گفتم:لابد با خبر شهادت شما به تهران خواهم رفت...(همسر شهید)

* در طول مسافرت هایی که با محمد داشتیم هرگاه در راه صدای اذان به گوشش می رسید هرکجا بود ماشینش را پارک می کرد و همان جا نماز را به جا می آورد؛ اگرچه به مقصد مورد نظر نزدیک بود. به ایشان می گفتم:"حالا که مقصد نزدیک است نمازتان را شکسته نخوانید. بگذارید وقتی به منزل رسیدیم نمازتان را کامل بخوانید." در جواب می گفت: "حالا که موقع اذان است نمازم را می خوانم- شاید به منزل نرسیدیم- اگر رسیدیم دوباره کامل آن را می خوانیم." (همسر شهید)

* پس از مدتی که به خانه آمد - با تمام خستگی هایی که داشت - با وجود برخوردهایش با ما و بازی کردن با بچه ها مدتی را که در منزل نبود جبران می کرد.(همسر شهید)

* با وجود این که مرتب دوستانش شهید می شدند اما هیچگاه لبخند از لبانش قطع نشد. به هر حال اخلاق او بسیار عالی بود و کسانی که با او حتی یک برخورد داشتند شخصیت او را شناخته اند.(همسر شهید)

* زمانی که هلی کوپتر برادر بروجردی سقوط کرد پای او شکست و به ناچار پایش را گچ گرفتند از آن جا که اعتقاد خاصی به انجام فرایض دینی داشت مقداری از گچ پای خود را برداشت تا بتواند اعمال و تکالیف دینی را انجام دهد.(همسر شهید)

* «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد. اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.» (شهید همت)

* معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی  به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت. از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود».(سردار سرتیپ قاسمی)

محسن رضایی فرماندهی وقت کل سپاه اظهار می‌دارند:پیروزی ما در عملیات «بازی‌دراز» و همچنین «قصرشیرین» مدیون این شهید بزرگوار است.
 

* بروجردی همراه چند تن دیگر از مسئولان سپاه برای بازدید از منطقه در جاده می رفتند، به روستایی رسیدند، که به وسیله نیروهای ارتش محاصره شده بود. ضدانقلاب در خانه های روستا سنگر گرفته بود. فرمانده آتشبار منتظر دستور بود تا روستا را با گلوله های توپ بکوبد. بروجردی با دیدن این صحنه به سمت سرهنگ دوید و گفت:

-چه می خواهید بکنید؟ سرهنگ ظهوری سلامی کرد و گفت:
-ضدانقلاب در خانه های روستا کمین کرده اند. هیچ راهی نداریم جز اینکه...
-نه جناب سرهنگ! این درست نیست. مردم که گناهی ندارند.
-چه می گویی برادر! اشتباه می کنین.

-دستور بدهید کسی شلیک نکند. این را گفت و در سراشیبی روستا افتاد. به سمت خانه های روستایی می دوید. همه متعجب شده بودند و هر آن منتظر شلیک گلوله ای بودند. پنجره خانه ای باز شد و ماموستای پیر روستا از خانه بیرون آمد. نزدیک بروجردی که رسید روی زمین نشست. محمد او را از زمین بلند کرد و صورتش را بوسید. پشت سر ماموستا بقیه افراد روستا هم آمدند. ماموستا دائم به کردی می گفت: بانی چو! بروجردی در حلقه مردم آن روستا با بغض گفت: ما شرمنده ایم. ما را برادر خود بدانید. ما برای خدمت به شما آمده ایم. بروید بالای تپه کنار نیروهای نظامی. سرهنگ ظهوری کنار بروجردی آمد. شرمگین بود.
* سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود: «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.

* در عملیات مطلع الفجر، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه در ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر بودیم. در آنجا هوا بسیار گرم بود و آب و امکانات نیز بسیار کم، به گونه ای که حتی آب برای وضو گرفتن نداشتیم. در چنین وضعیتی شهید بروجردی گفت: «تا هنگامی که دشمن قصد طمع به میهن ما را دارد، استراحت مفهومی ندارد.»


شهادت

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران: «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد.ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم.

شهید رزاق(رضا) چراغی

همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم». با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند.

فاطمه بی غم همسر شهید بروجردی نقل میکند : ماه شعبان رسیده بود و حال و هوای جشن و شادی در همه جا موج می زد. به حاج آقا پیشنهاد کردم که در ایام شعبان سفری به تهران داشته باشیم که بچه ها هم آب و هوایی عوض کنند. ایشان هم ما را به تهران فرستادند.چند شبی نگذشته بود که در عالم خواب حضرت آقا ابا عبدالله الحسین (ع) را دیدم که به خانه ما آمده اند و دنبال چیزی می گردند ... از ایشان پرسیدم: - آقا! چی می خواین!
ایشان فرمودند:- من می خواهم چیزی را از شما بگیرم!
گفتم:- آقا! شما اختیار دارین! این چه فرمایشی است که می فرمایین...؟!
از خواب که برخاستم مفهوم خواب را نفهمیدم. دائماً با ذهنم کلنجار رفتم و از خود می پرسیدم که: "راستی تفسیر خوابم چیست؟" از طرف دیگر دلشوره عجیبی گرفته بودم و می گفتم: "نکند خدا نکرده حاجی...؟! کاشکی از آقا خواسته بودم که حاجی را لااقل..."
چند روز گذشت و حاج آقا پیغام داد که برای دیدنش به ارومیه برویم. وداع آخرش بود و به ما هم فهماند که دیدار آخرمان است.
وقتی خبر شهادت حاج آقا به من رسید به این باور رسیدم که او به راستی از شهادت خود خبر داشته و خواب من نیز با شهادت او تعبیر شده است.


منابع :

http://isna.ir
http://www.irdc.ir
http://www.aviny.com

http://www.aviny.com
http://www.hawzah.net

http://www.farsnews.com
http://www.rasekhoon.net
http://www.sborojerdi.com
http://www.hamshahrionline.ir



نویسنده : شَــریــد
تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393