الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

« بــســیـج » در کـلام شـهـیـدان


«برادران بسیجی و انجمن اسلامی، سعی کنید خدا را همیشه و همه جا ناظر و حاضر به اعمالتان بدانید تا سعادتمند شوید. سعی کنید با مد نظر قرار دادن قوانین و اسلام و شرع و با اطاعت از اوامر امام عزیزمان، این قلب تپنده امت‏حزب الله بتوانید مروج و مبلغ خوبی برای اسلام عزیز در منطقه باشید. ان‏شاءالله‏» 

پاسدار شهید غلامحسین طالبی رحمت آبادی از : شهرری


«برادران بسیجی که به حق پشتوانه انقلاب و وارثان حقیقی خون شهدا می‏باشید، باید همگی و در همه حال به فکر تزکیه نفس خود باشیم و خودمان را بسازیم و این نکته را باید توجه داشته باشید که این لباس جانبازی که پوشیده‏اند، لباس سربازان امام زمان(عج) است و متوجه اهمیت و مسؤولیت‏خطیری که بر دوش شما است‏باشید. قدر خودتان و قدر یکدیگر را بدانید.» 
پاسدار شهید محمد رضا رمضانی از: تهران


«جبهه صحنه عاشق را و کربلا است، بسیجیان می‏آیند و در خون خود می‏غلتند و صحنه جنگ را رنگین می‏کنند ولی راضیند به رضای او، چرا که حسین(ع) آن طور به اینان آموخت. در این جهان هر چیزی بهترین دارد و مرگ نیز بهترین دارد. بهترین نوع مرگ شهادت در راه خداست.» 
دانش آموز شهید حسین ابراهیم از: تهران


« و اما برادران بسیجی که بدون هیچ چشم داشتی شبانه روز در تلاشید، مبادا لحظه‏ای ناامیدی و یاس شما را در برگیرد چرا که: 
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‏ها گر کند خار مغیلان غم مخور 
دانشجوی شهید جمشید میرزایی از: میانه


«ای بسیجیان، شما محبوب ولی الله هستید، شما یاران روح الله هستید. شما کوبنده عدوالله هستید، شما حقیقت جندالله هستید، شما تجلی حزب الله هستید، شما خاصه اولیاء الله هستید، و شما ایستادگان در راه خدایید. برپادارندگان عدالتید و همان‏هایی که خداوند اراده کرده انتقامش را از ستمکاران با دستانتان بگیرد.» 
پاسدار شهید روح الله شاپور صفری از: تهران


«غیور مردان بسیج و شیعیان ایران، یک لحظه به جز اسلام و قرآن فکر نکیند و امام را تنها نگذارید بدانید اگر امام تنها بماند و قلبش بشکند تمام شما جوانان مسؤولید. عزیزان، پاسدار ولایت فقیه باشید تا اسلام احیاء شود تا بهتر ابرقدرتها را سرکوب کنید.» 
دانش آموز شهید ذبیح الله مرادی از: همدان




:: ادامه مطلب
برچسب‌ها: بسیج، اسلام، شهید، پاسدار
نویسنده : شَــریــد
تاریخ : سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390
خاطره ای از شهید مطهری: راننده ای که از روحانیت نفرت داشت

  شهید مرتضی مطهری

شهید مطهری معتقد است که نهی از منکر نباید طوری باشد که مخاطب را با دین و اسلام دشمن سازد و در این مورد جریانی که برای شخص خود اتفاق افتاده را بازگو می کند:

در ایامى که در قم بودیم، تازه این شرکتهاى مسافربرى راه افتاده بود. آمدیم به قصد مشهد سوار شدیم. بعد از مدتى من احساس کردم راننده ی اتوبوس نسبت به شخص من که معمّم هستم، یک حالت بغض و نفرتى دارد. نه من او را مى شناختم و نه او مرا مى شناخت. ما یک سابقه ی شخصى نداشتیم. 

در ورامین که توقف کرد، وقتى خواستم از او بپرسم که چقدر توقف مى کنید، با یک خشونتى مرا رد کرد که دیگر تا مشهد جرأت نکنم یک کلمه با او حرف بزنم. پیش خودم توجیهى کردم، گفتم لابد این لااقل مسلمان نیست، مادّى است، یهودى است. پیش خودم قطع کردم که چنین چیزى است. یادم هست آن طرف سمنان که رسیدیم، بعدازظهر بود، من وقتى رفتم وضو بگیرم تا نماز بخوانم، همین راننده را دیدم که دارد پاهایش را مى شوید. 

شب شد. پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند. آنها هم مى خواستند ایام تعطیلات بروند خراسان (تربت) . او برعکس، هرچه که نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت، نسبت به آنها مهربانى مى کرد، آنها را دوست داشت. شب که معمولاً مسافرین مى خوابند، از یکى از آنها خواهش کرد که بیاید کنارش با هم صحبت کنند تا خوابش نبرد. او هم رفت.

هنگامى که همه خواب بودند، یک وقت من گوش کردم دیدم این راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى گوید. من هم به دقت گوش مى کردم که بشنوم.

اولاً از مردم مشهد گفت که از آنهایشان که با آخوندها ارتباط دارند بدم مى آید؛ فقط از آنها که اعیان هستند، در «ارک» هستند خوشم مى آید. گفت: خلاصه این را بدان که در میان همه ی فامیل من، تنها کسى که راننده است منم. باقى دیگر دکتر هستند، مهندس هستند، تاجر هستند، افسر هستند. بدبختِ فامیل منم. 

گفت: علتش چیست؟ 

گفت: من سرگذشتى دارم. پدر من آدم مسلمان و بسیار متدینى بود. من بچه بودم، مرا به دبستان فرستاد. پیشنماز محلّه از این مطلب خبردار شد، آمد پیش پدرم گفت: تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اى؟! 

گفت: بله. 

گفت: اى واى! مگر نمى دانى که اگر بچه ات به مدرسه برود لامذهب مى شود؟ 

پدر من هم از بس آدم عوامى بود، این حرف را باور کرد. من هم که بچه بودم. پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس بروم. مرا دنبال کارهاى دیگر فرستاد. یک روز بعد از اینکه زن و بچه پیدا کردم فهمیدم که اصلاً من سواد ندارم.

معمّا براى من حل شد که این آدم، بیچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبختِ صنفِ من مى داند، مى گوید: این عمامه به سرها هستند که ما را بدبخت کردند.

این یک جور نهى از منکر است، یعنى رماندن، بدبخت کردن مردم و دشمن ساختن مردم با دین و روحانیت. بعد من پیش خود گفتم: خدا پدرش را بیامرزد که فقط با آخوندها دشمن است، با اسلام دشمن نشد؛ باز نمازش را مى خواند، روزه اش را مى گیرد، به زیارت امام رضا مى رود. 


منبع : http://abna.ir/

مجموعه آثار استاد شهید مطهرى ج17، صفحه 252



نویسنده : شَــریــد
تاریخ : چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1390
زندگینامه شهید عبدالکریم هاشمی نژاد (ره)

  مردی از تبار علم و ادب و اخلاق آگاه و عالم به همه مسایل اجتماعی که در طول دوران زندگی خود سراسر مبارزه و جنبشی بوده است . سیر مبارزاتی وی از سال 1342 به اوج رسید و تا پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از آن تا زمان شهادت با سخنرانیهای پرشور و روشنگرانه ادامه داشته است . در تعقیب و گریزها و بازداشتها و در پاسخ به سئوالات ساواک با زیرکی خاصی عمل نموده که به ظاهر تسلیم اما در باطن استوار و پرخروش بود که همه اینها عامل برآشفتگی رژیم منحوس پهلوی و دستگاههای اطلاعاتی شاه شده بود . از طرفی نقشی ارزنده در شکل دادن مردم در به ثمر رساندن  انقلاب اسلامی ایران داشته است.

 

 

 
زندگینامه شهید :

  درتاریخ 5/5/1311شمسی در شهر علم خیز بهشهر از استان مازندران در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. پدرش سید حسن مردی با ایمان و با تقوا و کاسب محل بود که با زحمت فراوان مخارج  زندگی خود و خانواده اش را تامین می کرد.

 دوران رشد و بالندگی سید عبدالکریم با اوجگیری حکومت دیکتاتوری رضاخان مواجه بود. رضاخان در دوران حکومت ننگین خود دین و دینداری را تحت فشار  و اختناق قرارداده بود و در شهریور 1320 یعنی زمانی که سید عبدالکریم  10 ساله بود خاک ایران را ترک می کند و پسرش محمد رضا به حمایت انگلیس و آمریکا بر تخت سلطنت قرار می گیرد که او نیز دنباله روی سیاستهای پدرش بود.در همین ایام سید عبدالکریم که دارای هوش و ذکاوت خاصی بود ضمن درس خواندن بعد ازظهرها در مغازه پدرش به او کمک می کرد و از آنجائیکه علاقه شدید به علم داشت ‘  با تشویق پدرش در حوزه علمیه ی آیت ا... کوهستانی در روستای کوهستان در 6 کیلومتری بهشهر همراه دیگر طلبه های جوان و با هدفی پاک و بی آلایش و با اخلاص و تشنه علم و اخلاق مجذوب رفتار حکیمانه آن استاد الهی شده و با جدیت و تلاش به تحصیل علم پرداخت تا جائیکه در طول 4 سال دروس مقدماتی و مقداری از درس سطح فقه و اصول را به پایان رساند . این دوره از زندگی اش نقطه عطفی بودکه با عظمت و زیبایی از آن یاد می کرد. پس از این ایام با کسب اجازه از محضر استاد کوهستانی عازم حوزه علمیه قم شده و به ادامه تحصیل در زمینه فقه و اصول پرداخت و از اساتید بزرگی  بهره برد و در درس خارج فقه و اصول حضرات آیات عظام  بروجردی ‘ علامه طباطبایی و امام خمینی (ره) شرکت نمود و از اساتید دیگرآیت ا... صدوقی سید رضا صدر  آیت ا... مجاهدی و مرحوم  داماد کسب علم نمود و در سال 1340 پس از فوت آیت ا... بروجردی به مشهد مقدس مشرف شد و در درس آیت ا... میلانی و آیت ا...  شیخ مجتبی قزوینی به تحصیل پرداخت .




:: ادامه مطلب
نویسنده : شَــریــد
تاریخ : جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1389